وبلاگ تخصصی كلاس ششم
آموزش چیز عجیبی است: می‌تواند انسان درون ما را زنده کند و می‌تواند انسان درون ما را زنده به گور کند . . . «پائولو فریره»
                                                        
درباره وبلاگ

فرزانه خرمی راد

رشته تحصیلی: دبیری ریاضی
مدیر وبلاگ : فرزانه خرمی راد
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

« تقدیم به مادران عزیز و دلواپسی های دنیای امروز »



مایا آنجلو شاعر و زندگی نامه نویس پرکاری بود که در تمام زندگی اش ده ها کتاب و مجموعه نوشت (شامل دو کتاب آشپزی). بخش زیادی از آثار او با مضامینی چون عشق، دل شکستگی، خانواده، نژاد و فمینیسم سر و کار دارند. کتاب های او با استقبال منتقدان روبرو شدند و خیلی از خوانندگان را به تحسین واداشتند.

عقل و خرد، بازیگری و فعالیت های خستگی ناپذیر در حوزه حقوق بشر از جمله مواردی بود که نام مایا آنجلو را سر زبان ها انداخت، اما او بیش از هر چیز به خاطر «نوشتن» معروف بود.

آنجلو که زنی سیاه پوست است، دوران کودکی و نوجوانی سختی را پشت سر گذاشته است، دورانی همراه با تبعیض نژاد و رفتار های بی رحمانه. حال نامه هایی هر چند تلخ و شیرین اما خواندنی را برای دختری که هرگز نداشته است بازگو می کند، مخاطب این نامه ها ممکن است هر یک از ما باشیم، چرا که واقعیت ها و نکاتی را برایمان آشکار می کند که نیاز به شنیدنش داریم.

نامه اول :

دختر عزیزم، تعجب می کنی اگر بدانی نوشتن این نامه چقدر زمان برده است. همیشه می دانستم که می خواهم درس هایی را که آموخته ام و این که چطور یادشان گرفته ام، روراست به تو بگویم .

عمری طولانی کرده ام و در طول زندگی با این اعتقاد که زندگی، زندگان را دوست دارد. جرأت کرده ام چیز های فراوانی را تجربه کنم. البته گاهی با ترس اما با این حال با دل و جرأت. این جا فقط از درس ها و رویداد هایی گفتم که برایم سودمند بوده است. نمی گویم چطور از راه حل ها کمک گرفتم چون می دانم تو خودت باهوش، خلاق و مبتکری و از آنها در زمان مناسب به نحو شایسته بهره می بری .

در این کتاب حکایت هایی می خوانی از بزرگ شدن. پیشامد هایی غیر منتظره، چند شعر، چند داستان سرگرم کننده که به خنده ات می ارزد و تعدادی که تو را به فکر فرو می برد. افرادی خیرخواه در زندگی ام بوده اند که به من درس هایی با ارزش آموخته اند و کسان دیگری هم بوده اند که برایم بد خواسته اند و آگاهم کرده اند که قرار نیست جهان همیشه به کامم باشد .

اشتباهات زیادی مرتکب شده ام و شکی نیست که تا پیش از مرگ باز هم اشتباهاتی مرتکب می شوم. وقتی درد کشیده ام و فهمیده ام نادانیم باعث رنجشم شده است آموخته ام که مسؤلیت کارهایم را بپذیرم و اول خودم را ببخشم و بعد از کسی که رفتارم او را آزرده، عذر خواهی کنم :

از آنجا که نمی توانم تاریخ را به عقب برگردانم و تو به تنها چیزی است که می توانم به خداوند تقدیم کنم، امیدوارم عذر خواهی خالصانه من پذیرفته شود. ممکن است نتوانی چیرهایی را که در زندگی ات اتفاق می افتد کنترل کنی اما می توانی تصمیم بگیری به دست آنها خار نشوی. بکوش تا در میان ابرهای کسی، رنگین کمان باشی.

شکایت نکن. تلاش کن تا چیزهایی را که دوست نداری تغییر دهی اگر نتوانستی تغییری ایجاد کنی طرز فکرت را تغییر بده. شاید بتوانی راه حل تازه ای پیدا کنی. هرگز ناله نکن. ناله کردن باعث می شود درندگان بفهمند یک قربانی آن دور و بر است. یقین بدان بی آنکه کار شگرفی برای بشریت انجام داده باشی نمی میری.

من یک پسر به دنیا آورده ام اما هزاران دختر دارم. تو سفید یا سیاهی؟ مسیحی، یهودی یا مسلمانی؟ آسیایی، اسپانیایی زبان، بومی آمریکایی یا اهل آلاسکایی؟ تو چاقی یا لاغر؟ زیبایی یا نه چندان زیبا؟ تحصیل کرده یا درس نخوانده؟ فرقی نمی کند. من با همه شما حرف می زنم. این پیشکش من به شماست. ( روی ادامه ی مطلب کلیک کنید )

نامه دوم :

اخیراً با چهار تهیه کننده تلویزیونی ملاقات می کردم که از من برای ساخت داستانی کوتاه که نوشته بودم اجازه می خواستند. مثل همیشه رئیس گروه بی درنگ خودش را نشان داد. جای بحث نداشت که رئیس کدامشان است. رئیس، زن ریز نقشی بود با لبخندی تند و صدایی زیر. هرچه می گفتم با جمله ای نیش دار جواب می داد. حرف هایش برایم آنقدر زننده نبود که بخواهم سرزنشش کنم اما حسابی پر گوشه و کنایه بود.

فهمیدم می خواهد مرا سر جایم بنشاند. و مسلماً آنجا جایی زیر دست خودش بود. گفتم: خوشحالم که در این رستوران ملاقات می کنیم. این یکی از رستوان های مورد علاقه من است. گفت: سال هاست که اینجا نبوده ام اما یادم می آید آخرین بار فضای اینجا خیلی کسل کننده بود. انگار که در خانه پیرزنی نشسته باشی. به اطراف نگاه کرد. پوزخندی زد و گفت: به نظر نمی رسد از آن موقع تا حالا هیچ چیز بهتر شده باشد.

بعد از آنکه سه چهار بار با کنایه و طعنه به حرف هایم پاسخ داد پرسیدم: چرا اینکار را می کنی؟ با صدایی معصوم و شیرین جواب داد: چه کار؟ مگر من چه کار می کنم؟ گفتم: تو زیر زیرکی به من حمله می کنی. خندید و گفت: آه نه. فقط داشتم به تو نشان می دادم که قرار نیست همیشه درباره همه چیز حق با تو باشد. به هر حال بدم نمی آید جنگ لفظی مان ادامه پیدا کند چون عقل و هوش را تند و تیز می کند و من هم خیلی رکم .

دستهایم را روی زانو هایم گذاشتم و چانه ام را به سینه ام چسباندم به خودم دستور دادم که آرام باقی بمانم. از تهیه کننده پرسیدم: جنگ لفظی؟ واقعاً داری به میدان جنگ لفظی دعوتم می کنی؟ جسورانه جواب داد: بله همین طور است. بله همین طور است. بله همین طور است. گفتم: نه من نمی خواهم. ولی بیا درباره کاری با هم حرف بزنیم که به خاطرش دور هم جمع شده ایم. شرکت شما از من اجازه می خواهد تا داستان کوتاهم را برای ساخت در تلویزیون بررسی کند. باید بهت بگویم نه، من موافقت نمی کنم. گفت: ولی ما هنوز حتی پیشنهادمان را مطرح نکرده ایم. گفتم: مهم نیست. خوب می دانم که تو نمی گذاری در محیطی آرام و بی دغدغه کار کنم چون این روش کار کردن تو نیست. بنابراین، مجبورم هر پیشنهادی را که ممکن است برایم داشته باشی، رد کنم.

فکر کنم می شد اینم را هم بگویم که بهت قول می دهم تو نمی خواستی من حریفت باشم چون من به محض اینکه احساس خطر کنم آنقدر می جنگم تا برنده شوم و در این صورت فراموش می کنم که سی سال از تو بزرگ ترم و به پر شور بودن مشهورم. بعد از دعوا هم اگر ببینم تو را شکست داده ام، خجالت زده می شوم که این همه درد، این همه شادی، این همه ترس و این همه افتخار را تحمل کرده ام تا تنها بر زنی پیروز شوم که نمی دانسته است باید مراقب باشد چه کسی را به مبارزه فراخوانده و در آن صورت خودم را خیلی دوست نخواهم داشت. و اگر هم تو بر من پیروز شوی من خیلی ناراحت می شوم و ممکن است بلایی بر سرت بیاورم. هرگز از اینکه در خشونتی شرکت کنم به خودم نمی بالم با این حال می دانم که هر یک از ما باید آنقدر برای خودمان اهمیت قائل باشیم که آماده باشیم و بتوانیم هر زمان و هر کجا لازم بود، در صدد دفاع از خود برآییم.

 

نامه سوم :

ایمان داشته باش. خیلی چیزها دائم شگفت زده ام می کند حتی در دهه هفتم عمرم. حیرت یا دست کم تعجب می کنم وقتی مردم پیشم می آیند و بی آنکه از آنها بپرسم، به من می گویند که مسیحی اند.

اولین پاسخ من به این پرسش این است: به این زودی؟ به نظرم می رسد که مسیحی شدن تلاشی مادام العمر است. معتقدم این مساله در مورد کسی که می خواهد مسلمان، یهودی یا بودایی هم شود صدق می کند. افرادی که می کوشند بر اساس باور های مذهبی شان زندگی کنند، می دانند که هرگز نمی شود به این نقطه عالی و درخشان رسید یا آن را به چنگ آورد، بلکه در خود جستجو است که فرد وجد را می یابد و این جستجویی مادام العمر است.

نجات از افسردگی برای همه سخت بود. مخصوصاً برای زن سیاه پوست تنهایی که در ایالت جنوبی از پسر بزرگسال عقب افتاده اش مراقبت می کند و دو نوه خردسالش را بزرگ می کند.

یکی از اولین خاطرات من از مادربزرگم که به او ماما می گفتند، نگاهی آنی است که از آن زن بلند قد کشیده دارچینی رنگ، با صدایی عمیق و نرم که هزاران پا بلند تر در هوا ایستاده و هیچ چیز زیر پایش به چشم نمی آمد. ماما هر بار که با مشکلی روبرو می شد، دستهایش را پشتش قلاب می کرد. بالا را نگاه می کرد انگار که می خواست خودش را به آسمان واگذار کند و روی 180 سانتی متر قدش صاف می ایستاد. انگار می خواست به همه و خصوصاً به خانواده اش بگوید: نمی دانم چطور باید چیزهایی را که نیاز داریم پیدا کنیم. ولی بر اساس کتاب خدا قدم بر خواهم داشت. سعی می کنم یک انسان باشم و فقط بر اساس کلام خدا، قدم بردارم.

بی درنگ می توانستم غرق شدنش را در فضا ببینم. ماه ها زیر پایش را ستاره ها بالای سرش بود و شهاب ها چرخان دور شانه هایش. طبیعتاً از آنجا که قدش نزدیک دو متر بود و بر پایه کلام خدا قدم بر می داشت قولی در بهشت بود. برایم مشکل نبودکه ماما را آنقدر قدرتمند ببینم، چون کلام خدا قوت پاهایش بود.

سال ها بعد که به مادربزرگم فکر می کردم آوازی مذهبی سرودم و آن را به هم سرایان مراسم عشای ربانی می سی سی پی به طرزی تاثیر گذار به آواز خواندند. تو گفتی به بازوی تو تکیه کنم و من تکیه می کنم. تو گفتی به عشق تو اعتماد کنم و من اعتماد می کنم. تو گفتی به نام تو بخوانم و من می خوانم. من به اعتبار کلام تو گام بر می دارم. هر بار که قصد می کنم بپرسم آیا خدایی هست، به آسمان بالای سرم نگاه می کنم و مطمئناً آنجا درست همانجا بین خورشید و ماه مادر بزرگم ایستاده است. سرود بلند حمد و ثنای خداوند را می خواند. سرودی میان ناله و لالایی و من می دانم ایمان، شاهدی است بر وجود نادیدنی. و هر آنچه باید بکنم این است که پیوسته ایمان داشته باشم .

برگرفته از کتاب «نامه ای به دخترم» اثر مایا آنجلو - ترجمه مهرناز شیرازی عدل - نشر قطره






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 8 مرداد 1396 08:30 ب.ظ
بکوش تا در میان ابرهای کسی، رنگین کمان باشی.
.
امیدوارم رنگین کمان
پس از هر باران از ابرهای دلت
خانه نشین آسمان چَشمانت باشد!!
"مریم عادل پور"
فرزانه خرمی راد
سپاسگزارم
شنبه 7 مرداد 1396 10:29 ب.ظ
وقتی درد کشیده ام و فهمیده ام نادانیم باعث رنجشم شده است آموخته ام که مسؤلیت کارهایم را بپذیرم و اول خودم را ببخشم.
هرگز ناله نکن. ناله کردن باعث می شود درندگان بفهمند یک قربانی آن دور و بر است.

بسیار جالب باید از این درسها تو زندگیم استفاده کنم
فرزانه خرمی راددنیا عرصه ی آموختنه به شرطی که ببینیم و تأمل کنیم
سپاس از همراهی و توجه شما
جمعه 23 مهر 1395 08:32 ب.ظ
سلام خانم معلم عزیزمبا اینکه این نامه پر از نوشته های قشنگ در عین حال آمونده بود یک قسمتش که می گفت بکوش تا درمیان ابرهای کسی،رنگین کمان باشی،برایم مفهوم خاصی داشت.در کّل می خواهم بگویم بابت این متن هایی که برایمان میگذارید و پر از مفهومن متشکّرم.
فرزانه خرمی راد
سلام دخترکم
چه هم حسی جالبی! برای منم این تیکه مفهوم خاصی داشت. خوشحالم که دانش آموز خوبی مثل شما دارم و ساده از کنار مطالب رد نمیشه.
زنده باشی دخترم
یکشنبه 18 مهر 1395 07:21 ب.ظ
ممنونم خانم معلم
فرزانه خرمی رادزنده باشی دخترم
یکشنبه 18 مهر 1395 06:55 ب.ظ
سلام خانم معلم خیلی خوبم. این نوشته خیلی خیلی زیاد قشنگ و جذب کننده ی دریا بود من واقعاً عاشق این نامه شدم. الان خیلی دوست دارم یکی برام از این نامه ها بنویسه.اگه مآیا آنجلو دختر داشت فکر کنم دخترش باخواندن این نامه از خوشحالی و ذوق گریه میکرد وپسرش ممکن بود از ناراحتی خیلی خیلی ناراحت بشه. ولی واقعا کشکی دختر داشت.
فرزانه خرمی رادسلام دریا خانم خیلی خوبم. بله واقعا زیبا و تأثیرگذاره. تو جزء معدود کسایی هستی که ساده از کنار مطالب رد نمیشی و این برام خیلی ارزشمنده.
شنبه 5 دی 1394 09:20 ب.ظ
خانم عزیزم بابت تهییه این مطالب زیبا و ارزشمندوبی نهایت آموزنده ازشما ممنونم ممان وبابا هم از شما خیلی خیلی تشکر میکنند واقعا که یدونه اید دردونه اید
فرزانه خرمی راد
سلام آیلار گلم
ممنونم
سلام به مامان و بابای محترم برسون
شنبه 5 دی 1394 06:50 ب.ظ
باسلام وخسته نباشید خدمت خانم خرمی راد .ممنون از مطالب اموزنده وتاثیر گذار شما و
سپاس فراوان از وقتی که برای ما صرف میکنید .امیدوارم در همه زمینه ها موفق باشید .
فرزانه خرمی راد
سلام خانم اسمعیل نیای عزیز
سپاسگزارم و ممنون از دعای خیرتون. منم برای دختر گلتون آرزوی موفقیت و کامیابی دارم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.