وبلاگ تخصصی كلاس ششم
آموزش چیز عجیبی است: می‌تواند انسان درون ما را زنده کند و می‌تواند انسان درون ما را زنده به گور کند . . . «پائولو فریره»
                                                        
درباره وبلاگ

فرزانه خرمی راد

رشته تحصیلی: دبیری ریاضی
مدیر وبلاگ : فرزانه خرمی راد
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
http://cdn.asriran.com/files/fa/news/1391/10/2/257027_716.jpg

داستان شاه و کنیزک اولین داستان کتاب مثنوی معنوی و نخستین سخن مولوی در آن کتاب است که پس از ماجرای نمادین و تمثیلی نی نامه آمده است. این داستان، یکی از جدی ترین داستان‌های کتاب مثنوی و یک قصه پر رمز و راز و در ادامه ماجرای نی‌نامه است. که تمام آنچه مولانا بیان آن را در نظر داشته، در نی نامه بیان نموده است در این داستان نیز اکثر اصول و عقاید مربوط به جهان بینی، تجارب روحانی و حیاتی و ماجرای روح آدمی در جسم را در قالب داستان و تمثیل بیان کرده است.

پادشاه قدرتمند و توانایی، روزی برای شكار با درباریان خود به صحرا رفت. در راه كنیزك زیبایی دید و عاشق وی شد. پول فراوان داد و دخترك را از اربابش خرید، پس از مدتی كه با كنیزك بود، كنیزك بیمار شد و شاه بسیار غمناك گردید.  ( روی ادامه ی مطلب کلیک کنید )


از سراسر كشور پزشكان ماهر را برای درمان او به دربار فرا خواند و گفت: جان من به جان این كنیزك وابسته است. اگر او درمان نشود، من هم خواهم مرد.
هر كس جانان مرا درمان كند ، طلا و مروارید فراوان به او می دهم. پزشكان گفتند: ما جانبازی می كنیم و با همفكری و مشاوره او را حتماً درمان می كنیم.
هر یك از ما یك مسیح شفادهنده است. پزشكان به دانش خود مغرور بودند و یادی از خدا نكردند. خدا هم عجز و ناتوانی آنها را به ایشان نشان داد: پزشكان هر چه كردند، فایده نداشت.
دخترك از شدت بیماری مثل موی، باریك و لاغر شده بود. شاه یكسره گریه می كرد. داروها، جواب معكوس می داد. شاه از پزشكان ناامید شد و پابرهنه به مسجد رفت و درمحرابِ مسجد به گریه نشست. آنقدر گریه كرد كه از هوش رفت. وقتی به هوش آمد، دعا كرد و گفت ای خدای بخشنده، من چه بگویم، تو اسرار درون مرا به روشنی می دانی.
ای خدایی كه همیشه پشتیبان ما بوده‌ای ، بارِ دیگر ما اشتباه كردیم.
شاه از جان و دل دعا كرد, ناگهان دریای بخشش و لطف خداوند جوشید، شاه در میان گریه به خواب رفت. در خواب دید كه یك پیرمرد زیبا و نورانی به او می گوید:
ای شاه مُژده بده كه خداوند دعایت را قبول كرد، فردا مرد ناشناسی به دربار می آید. او پزشك دانایی است. درمان هر دردی را می داند، صادق است و قدرت خدا در روح اوست. منتظر او باش.
فردا صبح هنگام طلوع خورشید، شاه بر بالای قصر خود منتظر نشسته بود، ناگهان مرد دانای خوش سیما از دور پیدا شد، او مثل آفتاب در سایه بود، مثل ماه می درخشید. مانند خیال، و رؤیا بود. آن صورتی كه شاه در رؤیای مسجد دیده بود در چهره این مهمان بود. شاه به استقبال رفت. اگر چه آن مرد غیبی را ندیده بود اما بسیار آشنا به نظرمی آمد. گویی سالها با هم آشنا بوده‌اند. و جانشان یكی بوده است.
شاه از شادی، در پوست نمی گنجید. گفت ای مرد: محبوب حقیقی من تو بوده‌ای نه كنیزك. كنیزك، ابزار رسیدن من به تو بوده است. آنگاه مهمان را بوسید و دستش را گرفت و با احترام بسیار به بالای قصر برد. پس از صرف غذا و رفع خستگی راه، شاه پزشك را پیش كنیزك برد و قصه بیماری او را گفت: حكیم، دخترك را معاینه كرد. و آزمایش‌های لازم را انجام داد. و گفت: همه داروهای آن پزشكان بی فایده بوده و حال مریض را بدتر كرده، آنها از حالِ دختر بی خبر بودند و معالجه تن می كردند. حكیم بیماری دخترك را كشف كرد، امّا به شاه نگفت. او فهمید دختر بیمار دل است. تنش خوش است و گرفتار دل است. عاشق است.
 
عاشقی پیداست از زاری دل                                نیست بیماری چو بیماری دل

درد عاشق با دیگر دردها فرق دارد. عشق آینه اسرارِ خداست. عقل از شرح عشق ناتوان است. شرحِ عشق و عاشقی را فقط خدا می داند. حكیم به شاه گفت: خانه را خلوت كن!

علت عاشق ز علتها جداست                              عشق اصطرلاب اسرار خداست

همه بروند بیرون، حتی خود شاه. من می خواهم از این دخترك چیزهایی بپرسم. همه رفتند، حكیم ماند و دخترك. حكیم آرام آرام از دخترك پرسید: شهر تو كجاست؟ دوستان و خویشان تو كی هستند؟ پزشك نبض دختر را گرفته بود و می پرسید و دختر جواب می داد. از شهرها و مردمان مختلف پرسید، از بزرگان شهرها پرسید، نبض آرام بود، تا به
شهر سمرقند رسید، ناگهان نبض دختر تند شد و صورتش سرخ شد. حكیم از محله‌های شهر سمر قند پرسید. نام كوچة غاتْفَر، نبض را شدیدتر كرد. حكیم فهمید كه دخترك با این
كوچه دلبستگی خاصی دارد. پرسید و پرسید تا به نام جوان زرگر در آن كوچه رسید، رنگ دختر زرد شد، حكیم گفت: بیماریت را شناختم، بزودی تو را درمان می كنم.
این راز را باكسی نگویی.
راز مانند دانه است اگر راز را در دل حفظ كنی مانند دانه از خاك می روید و سبزه و درخت می شود. حكیم پیش شاه آمد و شاه را از كار دختر آگاه كرد و گفت: چاره درد دختر، آن است كه جوان زرگر را از سمرقند به اینجا بیاوری و با زر و پول و او را فریب دهی تا دختر از دیدن او بهتر شود.
شاه دو نفر دانای كاردان را به دنبال زرگر فرستاد. آن دو زرگر را یافتند او را ستودند و گفتند كه شهرت و استادی تو در همه جا پخش شده و شاهنشاه ما تو را برای زرگری و خزانه داری انتخاب كرده است.
این هدیه‌ها و طلاها را برایت فرستاده و از تو دعوت كرده تا به دربار بیایی، در آنجا بیش از این خواهی دید.
زرگر جوان، گول مال و زر را خورد و شهر و خانواده‌اش را رها كرد و شادمان به راه افتاد. او نمی دانست كه شاه می خواهد او را بكشد.
سوار اسب تیزپای عربی شد و به سمت دربار به راه افتاد. آن هدیه‌ها خون بهای او بود. در تمام راه خیال مال و زر در سر داشت.
وقتی به دربار رسیدند، حكیم او را به گرمی استقبال كرد و پیش شاه برد. شاه او را گرامی داشت و خزانه‌های طلا را به او سپرد و او را سرپرست خزانه كرد.
حكیم گفت: ای شاه اكنون باید كنیزك را به این جوان بدهی تا بیماریش خوب شود.
به دستور شاه كنیزك با جوان زرگر ازدواج كردند و شش ماه در خوبی و خوشی گذراندند تا حال دخترك خوبِ خوب شد. آنگاه حكیم دارویی ساخت و به زرگر داد.
جوان روز به روز ضعیف می شد. پس از یك ماه زشت و مریض و زرد شد و زیبایی و شادابی او از بین رفت و عشق او در دل دخترك سرد شد:

عشقهایی كز پی رنگی بود                                   عشق نبود عاقبت ننگی بود

زرگر جوان از دو چشم خون می گریست. روی زیبا دشمن جانش بود مانند طاووس كه پرهای زیبایش دشمن اویند.
زرگر نالید و گفت: من مانند آن آهویی هستم كه صیاد برای نافه خوشبو خون او را می ریزد.
من مانند روباهی هستم كه به خاطر پوست زیبایش او را می كشند. من آن فیل هستم كه برای استخوان عاج زیبایش خونش را می‌ریزند. ای شاه مراكشتی.
اما بدان كه این جهان مانند كوه است و كارهای ما مانند صدا در كوه می پیچد و صدای اعمال ما دوباره به ما برمی گردد.

این جهان کوهست و فعل ما ندا                                    سوی ما آید نداها را صدا

زرگر آنگاه لب فروبست و جان داد؛ كنیزك از عشق اوخلاص شد.
عشق او عشق صورت بود. عشق بر چیزهای ناپایدار، پایدار نیست. عشق زنده، پایدار است.
عشق به معشوق حقیقی كه پایدار است. هر لحظه چشم و جان را تازه‌تر می كند مثل غنچه.
عشق حقیقی را انتخاب كن، كه همیشه باقی است. جان ترا تازه می كند. عشق كسی را انتخاب كن كه همه پیامبران و بزرگان از عشقِ او به والایی و بزرگی یافتند.
و مگو كه ما رابه درگاه حقیقت راه نیست در نزد كریمان و بخشندگان بزرگ كارها دشوار نیست.

تو مگو ما را بدان شه بار نیست                              با کریمان کارها دشوار نیست!!!

روایت این داستان ماجرایی تا حدودی واقعی است که امکان پذیرش آن دور از ذهن بنظر نمی‌رسد. داستان دارای لحنی جدی و قاطع است در داستان نوعی جدال وجود دارد که در دو نقطه به اوج می‌رسد. یکی در بیمارشدن ناگهانی کنیزک و دیگری در قتل زرگر بدست حکیم الهی. قتل زرگر خشم خواننده را برانگیخته می‌کند و در برخورداری شاه و حکیم از اشارات الهی تردید ایجاد می‌کند ولی با توضیحات و توجیهات مولانا در داستان شبهه و تردید برطرف می‌شود . . .

داستان دارای ۲ مرحله است و بخش نخست آن در فضایی عاشقانه سخن از عشق و ایثار می‌گوید ولی بخش دوم داستان در فضایی عارفانه می‌گذرد و داد سخن در مورد عرفان و اشراق و برکات دریافت اشارت های غیبی داده می‌شود. داستان روایتی ۲ سطحی است و دارای سطح ظاهری و سطح رمزی است.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 16 دی 1396 09:56 ب.ظ
سلام خانم معلم .درامتحان قران نام عملیات وتاریخ انها را می پرسید؟
فرزانه خرمی راد
سلام پرپری
خیر، جزء امتحان نیست
سه شنبه 12 دی 1396 08:35 ب.ظ
سلام خانم معلم عزیز
ما باید فردا لپ تاپ بیاریم یا نه؟؟؟
فرزانه خرمی راد
سلام دخترکم
من اطلاعی ندارم، باید با معلم کامپیوتر هماهنگ میکردین
شنبه 2 بهمن 1395 11:45 ق.ظ
بسیارزیبا بود تشکر
فرزانه خرمی راد
ممنونم از لطف شما. زنده باشید
سه شنبه 29 دی 1394 06:43 ق.ظ
سلام خانوم گلم
چقدر زیبا بود
واقعا هم یکی از جدی ترین داستان ها بود
مولانا چه میکرد با این همه زیبا یی عقل
واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم
فرزانه خرمی رادسلام دختر گلم
نبودی و جای خالیت کاملا احساس میشد. بله همینطوره
یکشنبه 27 دی 1394 11:15 ب.ظ
سلام خانم معلم گلم:
این جهان کوهست و فعل ما ندا سوی ما اید نداهارا صدا
این رو همیشه شما با صدای زیباتون میخونید چه داستان زیبایی بود اخه واقعا چرا عمر این شاعر و این انسان های تاثیر گذار کوتاه است?البته هر چیزی یه فلسفه ای داره ممنون از اینکه زحمت کشیدید و این قصه ی شیرین رو برامون گذاشتید که توی این داستان خیلی حرفه خانم معلم اگر شما صلاح بدونید فردا با هم نقد کنیم?
فرزانه خرمی رادسلام دخترکم
ممنونم. چشمای مشتاق تو این انگیزه رو به من داد که این مطلبو براتون بذارم، به خصوص که دیدم داری گوشه ی کتابت این بیت رو یادداشت می کنی
یکشنبه 27 دی 1394 06:21 ب.ظ
سلام خانم گلم ممنون بابت این داستان زیبا و اموزنده و وقت باارزشی که برامون میذارید
فرزانه خرمی رادسلام کتی گلم
سپاسگزارم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.