وبلاگ تخصصی كلاس ششم
آموزش چیز عجیبی است: می‌تواند انسان درون ما را زنده کند و می‌تواند انسان درون ما را زنده به گور کند . . . «پائولو فریره»
                                                        
درباره وبلاگ

فرزانه خرمی راد

رشته تحصیلی: ریاضیات محض
مدیر وبلاگ : فرزانه خرّمی راد
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
How to Implement Active Learning for Classrooms - ViewSonic Education

انسان ها ذاتا یادگیرنده هستند؛ از راه رفتن و سخن گفتن گرفته تا یادگیری های رسمی و مدرسه‌ای. اما، گاه روش‌های یادگیری را فراموش می‌کنند. یا از یاد می‌برند که به راستی یادگیری چیست.
بسیاری از مردم دو کلمه Learning  و Studying را مترادف هم استفاده می‌کنند. هر دو به معنای جستجوگری دانش است؛ اما، Studying را بیشتر برای آموزش‌های رسمی استفاده می‌کنیم و Learning به ورای مرزهای مدرسه و کلاس بر می‌گردد: یادگیری در محیط کار، تجارت، زندگی روزمره و . . .

از همین روست که باید مهارت‌های یادگیری را بیاموزیم. بسیاری از ما یادگیری از مسیر رسمی را تنها راه یادگیری تلقی می‌کنیم و بنا بر مقدمه‌ای که گفتیم، در می یابیم که باید راه‌های یادگیری (Learning) را بازآموزی کنیم.
برای این منظور، شش راه بازبینی در نگاهمان به یادگیری را مرور می‌کنیم:

یادگیری فقط از راه خواندن کتاب و رفتن به کلاس حاصل نمی‌شود.
راه‌های یادگیری متناسب با خود را شناسایی کنید و خود را در معرض آن‌ها قرار دهید.
یادگیری را لقمه لقمه کنید. نشستن طولانی مدت در یک سخنرانی یا صرف کل روز برای مطالعه ممکن است مناسب نباشد.  یادگیری را به یک کار اجباری تبدیل نکنید. ما به اطلاعات زیادی محتاجیم؛ اما نه به آن اندازه که آزارمان دهد.
زمانی را برای مرور و بازبینی آموخته‌ها اختصاص دهید.
آنچه آموخته‌اید را به کار بندید.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




ریاضیات – نشر نی

میلیون‌ها نفر در سراسر جهان فیلم ذهن زیبا را دیده‌اند اما عده‌ی کمی ریاضیاتی را درک کرده‌اند که ذهن زیبای جان نش خلق کرده است. امروزه ریاضیات زیبای نش به زبانی جهانی برای تحقیق در علوم اجتماعی تبدیل شده است و در دیگر رشته‌های علمی نظیر زیست‌شناسی تکاملی، علوم اعصاب و حتی فیزیک کوانتومی نیز نفوذ کرده است. جان نش برای تحقیقات برجسته‌اش در دهه‌ی ۱۹۵۰ در زمینه‌ی بازی‌ها برنده‌ی جایزه‌ی نوبل سال ۱۹۹۴ شد. زیست‌شناسان تکاملی این نظریه را در دهه‌ی ۱۹۷۰ به کار بردند و اقتصاددانان در دهه‌ی ۱۹۸۰ آن را پذیرفتند. امروزه دانشمندان علوم اعصاب با استفاده از نظریه‌ی بازی‌ها مغز را بررسی می‌کنند و انسان‌شناس‌ها به کمک آن خود را به مطالعه‌ی مردم فرهنگ‌های مختلف مشغول می‌کنند. زیست‌شناسان آن را برای تبیین تکامل به کار می‌گیرند، و ریاضی‌دانان از آن برای درک بهتر شبکه‌های اجتماعی بهره می‌برند.
تام سیگفرید در این کتاب شرح می‌دهد که نظریه‌ی بازی‌ها چگونه علوم زیستی، علوم اجتماعی، و علوم طبیعی را به طریقی به یکدیگر پیوند می‌دهد که رؤیای آسیموف را درباره‌ی روان‌تاریخ یا رمز طبیعت به واقعیت نزدیک‌تر می‌کند.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




طرحواره های ناسازگار اولیه: اولین خشت‌های کج زندگی - روان حامی

۱. طرحواره ی لذت بردن از زندگی گناه است!!!

در بعضی خانواده ها یا جامعه ها، لذت بردن را مترادف با گناه میدانند. خندیدن، شاد بودن و نشاط و لذت را نشانه سبکسری، غفلت و زندگی پوچ میدانند! به خاطر می آورم فردی بسیار جدی را که هر گاه دیگران را در حال خندیدن می دید میگفت: "آخر هر خنده، گریه ای است"!!!
او با چنین "طرحواره ای" (ذهنیت) که در ذهن خود داشت نه تنها خود از زندگی لذت نمی برد، که مانع لذت بردن اطرافیانش نیز میشد. در فیلم "ریش قرمز" به کارگردانی "آکیروکوروساوا" دختر جوانی که زندگی شاد و رضایت بخشی داشت به دلیل پذیرش چنین طرحواره غلطی، انتظار عذاب الهی را می کشید. او اعتقاد داشت شایستگی چنین لذت و سعادتی را ندارد و تاوان سختی در انتظار اوست!
وقتی زلزله آمد این زن جوان باور کرد که زلزله، تاوان زندگی شاد است و با اینکه زلزله به او و همسرش آسیب نزده بود او به این نتیجه رسید که زلزله نشانه این است که دوران شادی بسر آمده است!
بنابراین پیوسته دست به انتخابهایی زد که حاصلش رنج و سختی بود! او میخواست تاوان گناه شادمانی را بپردازد!!!

۲. طرحواره ی رنج کشیدن، یک فضیلت است!
در بسیاری از داستان ها و فیلم های سینمایی، قهرمان قصه پی در پی رنج میکشد و در نهایت نیز در اوج ناکامی، قربانی روزگار جفاکار می شود!
افراد زیادی این طرحواره را پذیرفته اند که قهرمانان و افراد برجسته باید رنج بکشند و دچار تنهایی و ناکامی باشند. برای چنین افرادی، رنج بردن یک فضیلت است! گاهی افرادی به مطب من مراجعه میکنند که سالهاست در حال بازی کردن "نقش افسرده" هستند!
جوانی را به خاطر می آورم که لباس سر تا پا سیاه می پوشید و موها و ریش خود را به طرز عجیبی آرایش میکرد. جملاتی "شبه فسلفی" و "شبه روشنفکرانه" راجع به "پوچی زندگی" حفظ کرده بود و با این ادعا که افسرده است و از زندگی سیر شده به سراغ روانپزشکان و روان شناسان زیادی رفته بود.
تشخیص من این بود که این جناب دچار "پرستیژ افسردگی" است!
در روان شناسی برای این افراد، اصطلاح "اریستو کراسی رنج" به معنای "اشرافیّت" است. هم بازی این گروه "شبه افسرده"، کسانی هستند که فریب نقش آنها را میخورند و سخت تلاش میکنند که "نجات دهنده" آنها باشند! غافل از آن که هر چه بیشتر برای نجات آنها تلاش کنند، آنها بیشتر نقش خود را باور می کنند!
از کنار این "اشراف" باید با پوز خندی عبور کرد!

۳. طرحواره ی لذت بردن نیاز به شرایط ویژه ایی دارد!
افراد زیادی برای خودشان پیش شرط هایی قرار داده اند که تنها با برآورده شدن آن پیش شرطها، آنها میتوانند از زندگی لذت ببرند!
داشتن یک آپارتمان مجلل، اتومبیلی گرانقیمت، ویلایی در ساحل دریا و امکان سفرهای رویایی، برخی از این پیش شرطها هستند!
در هر شرایط اقتصادی و اجتماعی، هر جا که باشیم و هر کس که باشیم، جهان زمینه هایی برای لذت بردن را برای ما فراهم کرده است. اما اغلب در حال فکر کردن به لذت بردن از شرایطی هستیم که در دسترس ما نیستند!
چند سال پیش مرد جوانی مراجع مطب من بود که از شرایط مالی اش ناراضی بود. مثلاً میگفت چند روز پیش که باران می بارید من و نامزدم مجبور بودیم زیر باران راه برویم و هر دو در حال غبطه خوردن به کسانی بودیم که با خیال راحت سوار بر ماشین های شخصی شان در گذر بودند. مرد جوان نمیدانست چقدر از آن ماشین سواران در حسرت فضای عشقی بودند که بین آن دو نامزد جوان موج میزد و حاضر بودند کسی را داشته باشند که دست در دست او زیر باران قدم بزنند. این یکی در حسرت آن، آن یکی در حسرت این یکی!
تا چنین طرحواره هایی بر ذهن ما حاکم باشند از زندگی لذت نخواهیم برد. جلوی صفحه تلویزیون زندگی نشسته ایم.
میتوانیم برنامه های سرشار از زیبایی را برگزینیم و یا میتوانیم برنامه هایی آکنده از رنج را تماشا کنیم. کنترل تلویزیون دست ماست.
هیچکس کانال را عوض نخواهد کرد. هرگز!
گفته اند: "انتخاب حق شماست" اما من میگویم: " انتخاب وظیفه شماست."

دکتر محمدرضا سرگلزایی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 23 مرداد 1399 :: نویسنده : فرزانه خرّمی راد

کوچه های تفت ( #یزد) شاید كمتر كسی باور كنه كه وسط شهر كویری یزد ...


آیا مایلید
با من تا پیچ همین کوچه بیایید؟
از سایه سار کوچه بگذرید؟
دمی ، دقیقه ای ، لااقل عواقب آفتاب را
 تجربه کنید؟
می گویند آنجا عواقب آفتاب را در آواز های آینه دیده اند
آیا مایلید
با من میان اینهمه همهمه
دمی، دقیقه ای لااقل از بوی بوسه
یا باران سخن بگویید؟
می گویند در این دقایقِ دانا
 آدمی، از علاقه به آدمی آوازهای آینه را
 می فهمد ...


سید علی صالحی
 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 23 مرداد 1399 :: نویسنده : فرزانه خرّمی راد
تراژدی سرقت روحی /روانی فرد وجامعه | | مشاوره خواهان

کریستوفر بولاس تراژد‌ی تلخی به نام ⁧سرقت روانی⁩ دارد. بولاس تاکید می‌کند ⁧سرقت روانی⁩ ⁧دزدی⁩ یک فرد از دارایی‌های روانی یک فرد دیگر است. این ⁧دزدی⁩ می‌تواند دزدیدن حق ⁧انتخاب⁩، احساس ⁧عاملیت⁩، ⁧استقلال⁩ و حتی ⁧هویت⁩ یا ⁧خویشتن⁩ یک فرد باشد.

تراژدی سرقت روانی⁩ فقط منحصر به دزدی فردی از فرد دیگر نیست، بلکه قابل تعمیم به ⁧دزدی⁩ یک سیستم از روان افراد یک ⁧جامعه⁩ نیز هست.
در مقیاس فردی یا اجتماعی، سرقت روانی زمانی رخ می‌دهد که فرد، والدین یا سیستم حق ⁧انتخاب⁩، ⁧استقلال⁩، ⁧عاملیت⁩ و ⁧هویت⁩ فرد یا جامعه را به سرقت می‌برند. کوچک‌ترین⁩ مقیاس ⁧دزدی⁩ زمانی اتفاق می‌افتد که فرد یا ⁧سیستم⁩، ایده یا فکر فردی دیگر یا افراد جامعه را به سرقت می‌برد و ⁧بزرگ‌ترین⁩ سرقت زمانی رخ می‌دهد که فرد، والدین یا یک‌ سیستم، ⁧هویت جامعه⁩ یا ⁧خویشتن⁩ فردی دیگران را به ⁧یغما⁩ می‌برد.

وقتی ⁧ دارایی‌های روانی⁩ یک فرد از سوی فرد یا ⁧سیستمی⁩ به سرقت می‌رود، احساس غالب فرد یا جامعه ⁧خشم⁩، ⁧وحشت⁩، ⁧سردگمی⁩، ⁧پوچی⁩، ⁧تهی⁩ شدن و . . . است و فرد یا جامعه ‌مورد سرقت واقع شده ⁧واکنش‌های دفاعی⁩ متفاوتی از خود نشان می‌دهد. فرد یا جامعه‌ای که دچار ⁧دزدی⁩ روانی شده‌ است احتمالا طیف گسترده‌ای از ⁧مانورهای دفاعی⁩ از عصبانیت و پرخاشگری تا دوری گزینی و ⁧فرار⁩ از ⁧خانه⁩ و ⁧مهاجرت⁩ از ⁧وطن⁩ را بکار می‌گیرند. ‏اگر ⁧مانورهای دفاعی⁩ فرد یا جامعه‌ای که از طرف فرد یا سیستم مورد ⁧دزدی روانی⁩ قرار گرفته است موثر واقع نشود و فرد یا جامعه راه فراری برای گریز از سرقت نیابد، ⁧واکنش‌های هیجانی⁩ ممکن است تسلیم، افسردگی، اضطراب، بی‌تفاوتی، ⁧تقدیرزدگی⁩، ⁧جبرگرایی⁩، انفعال، بیهودگی و کناره‌گیری باشد.

‏فرد یا جامعه‌ای که در معرض شدیدترین نوع ⁧سرقت⁩ از سوی فرد یا سیستم قرار گرفته‌است، مهمترین ⁧دارایی‌های روانی⁩ خود را از دست می‌دهد و نهایتا آنها یا مثل ⁧واگن‌هایی⁩ ⁧شبه‌انسانی⁩(ربات‌گونه)تبدیل به ابزارهایی برای حمل خواسته‌های فرد یا سیستم می‌شوند و یا مبتلا به دیگر اختلالات روانی. در صورتی که افراد در معرض انواع ⁧دزدی روانی⁩ (حق ⁧انتخاب⁩، ⁧عاملیت⁩، ⁧استقلال⁩ و ⁧هویت⁩) موفق به یافتن راه فرار موثری نشوند و در عین حال حاضر به تن دادن به چنین ⁧غارت هولناک⁩ نیز نباشند چه اتفاقی می‌افتد؟ ‏در صورتی که گریزی از چنین ⁧غارت دهشتناکی نباشد در وهله اول فرد یا جامعه به ⁧شیوه‌های مدنی⁩ و ⁧مسالمت‌آمیز⁩ از این ⁧دارایی‌های روانی⁩ خود ⁧دفاع⁩ خواهد کرد. اما اگر فرد یا جامعه‌ی در معرض ⁧غارت روانی⁩ نه ⁧راهی مدنی⁩ برای مقابله با چنین غارت هولناکی پیش رو‌ داشته باشد و نه حاضر به تن دادن به چنین غارتی باشد، چطور می‌تواند از ⁧ کیان روان⁩ خود ⁧ بدون توسل به خشونت⁩ دفاع کند و همچنان ⁧سردار روح خود⁩ باقی بماند؟

دکتر محمود دهقانی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :





تدریس خصوصی در چهاردانگه | کلاس خصوصی | معلم خصوصی

اگر در زندگی می‌شد دکمه‌های کنترل  و آلت و دیلیت را با هم فشار دهیم؛ من فکر می‌کنم فقط تعداد کمی از ما حاضر بودیم سال 2020 را مجدد از اول تکرار کنیم.

تحقیقات نشان می‌دهد که حتی در بهترین زمان‌ها هم تدریس از پر فشارترین مشاغل است و سطح استرس معلمان چیزی شبیه نگهبان‌های زندان یا پرسنل اورژانس است؛ چه برسد به سالی مثل 2020:
خشکسالی، آتش‌سوزی ، کرونا و ... و این قابل فهم است که معلمان تحت فشار باشند.

والدین تازه متوجه شده‌اند که فرزندانشان در فاصله زمانی بین ۸ صبح تا ۴ بعد از ظهر چندان هم فرشته سیرت نبوده‌اند.
اما از آن‌جا که صبر والدین حدی دارد و اینترنت هم ضعیف است و اوضاع اقتصادی از آن ضعیف‌تر؛ برای همه این پرسش به وجود آمده که بالاخره مدارس کی باز می‌شوند؟
در آستانه یک سال تحصیلی طغیانگر و سرکش؛ می خواهم به معلم‌ها سه پیشنهاد بدهم، بلکه برای کل زندگی‌شان مفید باشد:

۱. نازنین‌بین باشید
برای یافتن بدی‌ها لازم نیست خیلی زحمت بکشید. دنبال خوبی‌ها باشید. ما قبل از شروع روز، لحظه آرامش حاصل از نوشیدن قهوه صبحگاهی را تشخیص نمی‌دهیم و هنگام رسیدن به خانه ، غروب زیبای خورشید را نخواهیم دید. خوش بینی کورکورانه نه؛ اما بدانید که اگر دنبال دیدن زیبایی نباشید، هرگز آن را نخواهید دید. در سطح عمیق‌تری، ما این فرصت را نخواهیم یافت که زمان، با کیفیت بیشتری را با افرادی که در واقع مهم‌ترین مردم جهان هستند، بگذرانیم.

۲. در دوری جسم‌ها، جان‌ها را نزدیک کنید
فاصله اجتماعی را به عنوان رفتاری ناشی از تعلق و تعهد بدانید؛ نه دوری. ما لازم داریم که اتصالات و ارتباطات اجتماعی را از همیشه محکم‌تر کنیم.

۳. یادگیرنده باشید
تغییراتِ رخ داده، ما را دچار چالش کرده است. ممکن است خوشی و آرامش، ما را ویران کرده باشد؛ خصوصا اگر معلمی را بخش مهمی از هسته و مرکز هویتی خودمان قرار داده باشیم. تحمل این شرایط در فرهنگی که یادگیری و یادگیرندگی را ارزش بداند؛ آسان‌تر است.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






هیچ مدیر مدرسه ای نمی‌تواند معلمانی مولد و پربازده و البته، شاد و سرزنده بسازد، بلکه فقط می‌تواند این روند را تسریع و تسهیل کند. در واقع، مدیران نقش کاتالیزور را در دستیابی به بهره‌وری از طریق افزایش شادی در کار بازی می‌کنند.

آن ها می‌توانند به معلمان در پیدا کردن مسیری با کمترین مانع و مقاومت برای رسیدن به اهدافشان کمک کنند و به ایشان یاد بدهند که چگونه می‌توانند برای شغل خود برنامه‌ریزی کنند. البته، باید گفت که مدیران هیچ کدام از این کارها را نمی توانند بدون همکاری و تلاش جدی از سوی کارکنان خود انجام دهند.

از نظر مدیران بزرگ، "معلمان" مانند ستاره‌هایی عمل می‌کنند که می‌توانند به شدت بدرخشند و همه جا را روشن کنند و برای این درخشش، به روحیه شاد نیاز دارند. آنچه در ادامه خواهد آمد انتظاراتی هستند که مدیران از معلمان با استعداد و شاد خود دارند:

از هر فرصتی برای نگریستن به خود استفاده کنید؛
از هر ابزار بازخوردی که شرکت در اختیارتان قرار می‌دهد برای افزایش شناخت از خودتان و نگرش دیگران راجع به خودتان استفاده کنید.

تفکر عمیق داشته باشید؛
در طول ماه چند بار و هر بار بین 20 تا 30 دقیقه بنشینید و مروری بر آنچه طی هفته گذشته انجام داده‌اید، داشته باشید. از خود بپرسید که طی این هفته چه آموختید و چه کارهایی را انجام دادید؟ از چه چیز لذت برده و از چه چیز تنفر پیدا کرده‌اید؟ ارتباط آنها با استعدادهایتان چیست؟ و ...

خودتان را کشف کنید؛
سعی کنید در طول زمان، تصویر کامل تری از مهارت‌ها، دانش و استعدادهای خود پیدا کنید و از این درک و فهم فزاینده برای انتخاب و بر عهده گرفتن نقش‌های مناسب‌تر، تبدیل شدن به همکاری بهتر، کسب آموزه‌های بیشتر و در نهایت، پیشرفت و ارتقا بهره ببرید.

سازگار شدن با دیگران را بیاموزید؛
به مرور زمان، انواع مؤثرتر و مفیدتر همکاری با دیگران را که به بهتر شدن کارتان کمک می‌کند، شناسایی کنید. تجربه ثابت کرده است که معلمان دارای درجات بالاتر، انعطاف‌پذیری و سازگاری بهتر و بیشتری با همکاران خود دارند و محیط‌های کاری متفاوت را تحمل می کنند.

پیگیر باشید؛
به‌طور دائم به آموخته‌ها و کشفیات خود توجه داشته باشید و سعی کنید آنها را به کار ببندید. به کاربستن پی در پی و مؤثر دانسته‌ها و آموخته‌ها می‌تواند به کارتان هویت ببخشد و شما از کاری که انجام می‌دهید، احساس شادی و شعف بیشتری کنید.
هنگامی که وارد مدرسه می‌شوید، تصمیم بگیرید کیفیتی بهتر از روز قبل داشته باشید و عملکردی برازنده‌تر ارائه دهید؛
معلمان شاد کسانی هستند که در آغاز روز کاری، تصمیم می‌گیرند که بهتر از روز قبلشان کار کنند و در پایان روز و پس از نگریستن به عملکرد روزانه‌شان، به شدت احساس رضایت و خرسندی می‌کنند.

منبع: کتاب Work Happy Now  ۰ / مترجم: سیدحسین علوی لنگرودی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




Schools in Canada - Canada Property Guide

مدرسه‌ای که صرفا بر data تأکید دارد، روح خود را از دست داده است، چون «اطلاعات» در دسترس همه هست. بنابراین، اطلاعات دادن کاری عبث است.

مدرسه برای زنده ماندن نیاز به «دانش» دارد و با دانش است که مدرسه حیات خود را استمرار می‌بخشد.

وقتی از مرگ صحبت می‌کنیم، با دو تعریف از مرگ مواجه هستیم؛
یک «مرگ کالبدی» که طی آن جسم و فیزیک از بین می‌رود اما مرگ معنای دومی هم دارد و آن «مرگ روحی» است.
اصطلاحی داریم تحت عنوان «مرده متحرک» و آن وضعیتی است که جسم حرکت می‌کند اما روحی ندارد.
اما چه زمانی می‌توان از «مرگ روحی مدرسه» سخن گفت؟ هنگامی که مدرسه نقش ویژه‌اش را ایفا نکند و به تعبیری انتظار ما را برآورده نکند.
اینجا مجددا این پرسش مطرح می‌شود که «نقش ویژه مدرسه» چیست؟

دکتر علی شریعتی، در کتاب «فلسفه تعلیم و تربیت» مقایسه‌ای بین نظام آموزشی گذشته و نظام آموزشی جدید و مدرن انجام داده است.
او معتقد است که آموزش و پرورش جدید و مدرن بر لیاقت و شایستگی بنا شده اما آموزش و پرورش قدیم ما بر «فضیلت» تأکید دارد.
به عبارتی روح مدارس ما در گذشته فضیلت بوده است و کوشیده تا «انسان فضیلت‌مند» تربیت کند، این در حالی است که هدف از آموزش در آموزش و پرورش مدرن، تربیت یک انسان لایق برای انجام یک کار و مهارت است و به تعبیری «تربیت متخصص» است.

اما فارغ از نقش ویژه مدرسه چه چیزی باعث «مرگ مدرسه» می‌شود؛ افراد بسیاری در این خصوص اظهارنظر کرده‌اند، برخی بر این باورند که آزمون گرفتن، مرگ آموزش است و اگر دانشگاه‌ها و مدارس ما تست‌محور شدند، در این فضا تنها «رقابت» اهمیت می‌یابد و روح مدرسه می‌میرد.

دوم، اطلاعات محور شدن مدارس و آموزش و پرورش است. واقعیت این است که مدرسه‌ای که صرفا بر data تأکید دارد، روح خود را از دست داده است، چون «اطلاعات» در دسترس همه هست. بنابراین، اطلاعات دادن کاری عبث است.
مدرسه برای زنده ماندن نیاز به «دانش» دارد و با دانش است که مدرسه حیات خود را استمرار می‌بخشد.

سومین مسأله‌ای که می‌تواند به مرگ مدرسه بینجامد «انتقال فرهنگ» است.
واقعیت این است که اگر مدرسه‌ای رسالت خود را انتقال فرهنگ بداند، روح خود را از دست داده است.
ما به فرهنگ نیاز داریم ولی به «پالایش فرهنگ» و نه صرفاً «انتقال فرهنگ» نیازمندیم. فرهنگ‌ها با همه ارزشی که دارند باید با دانش‌آموز به اشتراک گذاشته شود و در جریان این اشتراک‌گذاری است که «تفکر انتقادی» در باب فرهنگ هم به دانش‌آموز آموزش داده می‌شود نه اینکه او صرفاً دریافت‌کننده فرهنگ باشد چون هیچ فرهنگی مصون از انتقاد نیست.








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 19 مرداد 1399 :: نویسنده : فرزانه خرّمی راد
کتاب اوهام اثر ریچارد باخ | ایران کتاب


نوع دانشی که یک استاد نیاز دارد:
دانش، پی بردن به آن چیزی است که از پیش می‌دانستی.
انجام دادن، نشان دادن چیزی است که می‌دانی.
تعلیم، یادآوری به دیگران است که خود آن‌ها به همان حد خوبی که تو می‌دانی، می‌دانند.
شما همگی یادگیرنده، انجام دهنده و معلمین هستید.
تنها وظیفه‌ی شما در هر دوره‌ی زندگی، حقیقی بودن با خودتان است.
آسان‌ترین پرسش‌ها، عمیق‌ترین آن است.
کجا به دنیا آمده‌ای؟ خانه‌ات کجاست؟
به کجا می‌روی؟
چه‌کار می‌کنی؟
گاهی در این باره بیاندیش و ببین که پاسخ‌ها تغییر می‌کنند.
آنچه را که بیش از هر چیز به یادگیری‌اش نیازمندی، بهتر تدریس می‌کنی.

پندار/ ریچارد باخ





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :










انتشار اثری تازه از ابراهیم گلستان/ «نامه به سیمین»دوباره پست شد ...



گفت‌وگو با ابراهیم گلستان همیشه جذاب است، نه اهلِ مسامحه است و نه ریا. مردی که از قید و بندهای رایج رهاست و به تو اجازه می‌دهد خودت باشی، خودِ خودت. آنچه در گفت‌وگوهای گلستان بیش از هر چیز خوشایند است آزادی در بیان و انتقاد است. ابراهیم گلستان، نویسنده‌ای است که در نودوهشت سالگی با حافظه درخشان و تحلیلی دقیق به پرسش‌هایت پاسخ می‌دهد و اینجاست که معلوم می‌شود ابراهیم گلستان بودن یعنی چه. 

 

 آقای گلستان پیش از هر چیز می‌خواهم بپرسم چطور به فکرتان رسید بعد از چند ماه که از دریافت نامه‌ای از سیمین دانشور می‌گذشت چنین نامه‌ مفصلی برای خانم دانشور بنویسید؟

من خانم دانشور را از خیلی قدیم می‌شناختم. پنج‌ساله بودم که سیمین را دیدم. او هم هفت‌ساله بود. ما از قدیم با هم آشنا بودیم. فکر می‌کنم در جایی در همین نامه هم به اینکه پدرش دکتر بچگی‌های من بود اشاره کرده‌ام.

 

 منظورم این است که فراتر از این آشنایی، احساسات و وابستگی‌های عاطفی، چه دلیلی شما را به نوشتنِ چنین نامه‌ای ترغیب کرد؟ از این منظر این پرسش را طرح می‌کنم که با توجه به مراوده‌ای که با خانم دانشور داشتم، به‌ نظرم زیرساختِ فکری ایشان به نوعی سنتی بود و این زیرساختِ سنتی در موضع‌گیری‌ها و رفتارهای اجتماعی‌اش اثر داشت. البته من شناختِ کمی از خانم دانشور دارم. برای همین فکر می‌کنم نامه شما خطاب به سیمین، بهانه‌ای بوده تا شما حرف‌های خودتان را بزنید، در واقع نامه محملی بوده است تا شما ایده‌های خودتان را مطرح کنید، حرف‌هایی را که احساس می‌کردید باید گفته شود. وگرنه، با صراحت بگویم شاید خانم دانشور مخاطبِ چندان مناسبی برای حرف‌های شما نبوده باشد.

این برداشت و استنباط درستی نیست. این نوشته فقط و منحصرا‌ یک نامه بوده است از من به سیمین. این نوشته برای بیان عمومی فکر یا به قصد چاپ‌شدن نوشته نشده بود. این نامه‌ای بود منحصرا و فقط از یک نفر به یک نفر دیگر. حاجتی هم برای بیان فکرهایی که او خوب می‌شناخت اصلا نبود. این نامه که برای چاپ‌شدن نوشته نشده بود. من آن را در چهارم فروردین ۱۳۶۹ نوشته بودم و فرستاده بودم. حالا ۲۶ سال بعد در ۱۳۹۵، بعد از همه اتفاق‌ها، که هیچ کدام هم ربطی به چاپ و نشر عمومی نداشتند از چاپ درآمده، یعنی ۲۶ سال بعد. قصد و علت آن نوشتن هم در همان سطرهای اول این نامه گفته شده، که لابد باید دیده باشید. این استنباط هم بی‌جا و هم نارواست. بی‌جایی و ناروا بودنش هم آشکار است و بی‌تردید. آشکاری و بی‌تردیدی آن‌هم در همه جنبه‌های آن، در طول و عرض آن روشن و مشخص است. علت نشر آن ‌هم حاصل توجه و علاقه یک کس دیگر، یا حتی اشخاص دیگری بوده است بی‌دخالت و در بعضی جاهایش، بی‌اطلاع من. اگر کسی این را، همه‌اش را درست خوانده باشد، نه از روی شتاب، بایسته است که خوانده شود درست خوانده شود، بی‌ شیطان خیالی، ساده و روشن. همین. به‌طور خلاصه، رونوشتی از آنچه سال‌ها پیش نوشته بودم و به صورت فقط یک نامه آشنا به آشنا نوشته بودم و فرستاده بودم و در همان فرستادن هم اتفاق‌های دردسرداری پیش آمده بود. بعد، سال‌ها بعد کسی که علاقه فراوان دارد به‌ درستی و به تحول به‌ سوی حال و وضع بهتر. به ‌خصوص وضع فکری برای خودش و من و شما و همه هم‌میهنانش، و اعتقاد دارد به اینکه شرط اساسی و اولیه به سوی تحول رفتنِ درست، به‌سوی حال و وضع بهتر، بهتر فهمیدن است و بیشتر دانستن و گسترده‌تر دانستن و سنجیده‌تر دانستن، و اسیر فکرهای پا در هوا نبودن، و پا بسته شنیده‌های افسانه‌ای نبودن - شنیده‌هایی که به ضرب و زور قدمت تکرار و انحصار مداوم در صورت‌های بی‌بندوبار، در روحیه‌ها و رفتارهای میخکوب و گیرکرده میان دایره‌های دربسته و مسدودند که فکر کنی جا خوش کرده‌ای ولی، هیهات، نه. جلو رشد اندیشه را گرفته‌ای و می‌گیرند و در نتیجه سبب کنار گذاشته‌شدن تدریجی و خرده‌خرده تمام توان‌های طبیعی و اکتسابی می‌شوند و شده‌اند و آدم را، بی‌آنکه خودش ملتفت باشد به صورتِ یک خودِ در جا تکان خورنده، فقط در جا، و درمانده از پیشروی به‌سوی رشد و پذیرفتنِ قصدها و فکرها، و اراده‌ای بر پایه پرورشِ توانِ سنجش و کوشش جان یا فکر، و جوینده‌بودنِ مغز و گزینشِ رسم درک و دریافتن، و دریافته‌ها، و نتیجه‌های چنان دریافته‌ها - خلاصه رفتن مداوم و پیگیر به‌سوی فهم و هشیاری و جست‌وجو و گزینش‌های حاصل همان سنجیدن‌ها، همان هوش‌ها و هوشیاری‌ها. همین. تجدد و درآمدن از گیر و بند فکر و آداب فرسوده‌ای که فرسوده می‌سازد و فرسودگی می‌آورد. گیر‌کردگی. که همه این‌ها مایه و علت فرسودگی‌ها و درمانده‌بودن‌های تازه اما فریب‌دهنده می‌شوند و وعده‌های پوچ دهنده و کشاننده به بیراهه‌های پر از ظلم و دروغ. همین، فقط همین.

اما سیمین سنتی نبود. مادرش و دو تا از خواهرهای مادرش، نقاش‌های بسیار درس‌خوانده‌ای بودند و تابلوهای بسیار دقیقی از مردم و منظره‌های طبیعت کشیده بودند که هم بسیار در محیط شیراز آن زمان به شهرت رسیده بودند و هم تابلوهایی با گیرندگی‌های فراوان داشتند. همه‌شان شاگردان شایسته بودند، که شایسته هم صفت کار و معلمی‌اش بود هم اسمش، از شاگردهای برجسته کمال‌الملک. پدر سیمین هم طب قدیم را خوب خوانده بود و تحصیل‌کرده بود هم طب نو را. آن‌هم همراه با عمل، با پراتیک مرتب و روزانه در بیمارستان. در بیمارستان مرسلین انگلیسی. در خانه و خانواده آنها جایی برای تداوم راه و رسم سنتی نمانده بود و نبود. با همه وجود این سنت در اطراف آن‌ها، در شهر و جامعه آن‌ها، که آن‌هم در شیراز آن سال‌ها، از هر جهت، در راه ازهم‌گسیختگی آنها بود، زودتر از شهرهای دیگر ایران.

 

 تعریفی كه من از روشنفكری دارم و آن را معیارِ روشنفكری می‌دانم، داشتنِ نگاهِ انتقادی به خود است. همان چیزی كه شما با عنوانِ «غربال كردنِ خود» در «نامه به سیمین» از آن یاد می‌کنید و می‌گویید «غربال خودت را تكان بده»، كه به اعتقاد من نكته بسیار درست و مهمی است. اینكه ما تا نتوانیم خودمان را غربال كنیم قادر به غربالِ دیگران نیستیم. این نوع نگاهِ انتقادی به خود را در سیمین دانشور سراغ نداریم، اما این اتفاق به ‌نوعی در مورد جلال آل‌احمد افتاده است و او در كتابِ «سنگی بر گوری» حتی می‌توان گفت از غربالگریِ خود هم گذشته و به نوعی خودتخریبی یا خودویرانگری هم می‌رسد.

شما دارید یک زندگی یا یک سرگذشت را به راهی می‌برید که فکر می‌کنید آن‌چنان بوده است. و تصور می‌کنید که واقعیت قضیه هم عینا همین‌جور است. اما نه. جریان زندگی سیمین مطابق نقشه‌ای که از آن به تصور خودتان کشیده‌اید نبود. یک دختر باهوش، به‌طور استثنائی خوب درس‌خوانده از یک خانواده که هم از طریق پدر و هم از طریق مادر آدم‌های به شکل کمابیش مدرن و متجدد بودند و پرورش تحصیلی داشتند، در شهری که هم به لحاظ آب‌وهوا و هم به لحاظ تاریخ و داشتن یک فرهنگ گسترده که هم قدیم بود که سعدی و حافظ را به فرهنگ ایرانی داده بود و هم جدید که آوردن اسم‌ها چندان کمک به این وصف من نخواهد کرد، و داشتن یک سابقه تجدد و مدرنیته که چنین سابقه را پیوسته ادامه داده با اولین بیمارستان‌های مدرن و اولین مرکزهای تولید برق و چراغ‌های الکتریکی برای خیابان‌های پهن و نوعی رفاه نو و آزادگی حاصل آب‌وهوای دلپذیر و مردمی که به ‌تناسب چنان اقلیم و چنان راه و رسم در نمونه‌های تجدد و مدرنیته بسیار زودتر از بسی شهرهای دیگر ایران تغییر کرده بودند که این تغییر با گشایش دبیرستان‌های دخترانه مثل همین مدرسه مهرآیین که سیمین در آن درس خوانده بود و نظام و هیئت اروپایی را برگزیده بود، یا مدرسه‌های پسرانه‌ای که بهاءالدین پاسارگاد اداره کرده بود؛ کسی که از دانشگاه کلمبیا درآمده بود آن‌هم در همان سال‌های اول پس از قاجار و سلطنت آنها و پیشاهنگی را در شیراز آورده بود. به‌هرحال، سیمین در چنان آب‌وهوایی رشد کرده بود و اصلا یک زن سنتی که شما می‌گویید نبود. این کلمه سنتی صفتی را وصف می‌کند که اصلا با هیچ چیز زندگی سال‌های اول سیمین تطبیق ندارد. اگر شما آب و هوایی از سنت در اطراف سیمین دیده باشید حاصل حادثه‌ای‌ست که پس از نیمه‌های سال‌های بیست شمسی بر او اتفاق افتاد.

این اتفاق به نوعی ناگهانی و حاصل واخوردگی‌های سیمین، و خواب و خیال‌های کسی که در نیمه دوم سال‌های بیست‌سالگی در یک وضع خاصِ دیدن گذر جوانی، و باهوش پرورده، دیدنِ به هدررفتن آرزوها بوده است و به ضرب امیدوارانه و تصمیمی انقلابی، که واقعا یک پرش از بلندی در یک استخر پاک و روشن در یک روز گرم و آفتابی بوده، پرشی که حوادث روزگار به جرئت و جوانی و جوشش جان و تن می‌دهد، به همان ناگهانی، به همان حس دیرشدن و دیربودن می‌دهد. و داد.

سیمین مطلقا سنتی نبود. نیروی شاد و توانایی بود که توانایی و شادبودن را وقتی متوقف‌شده دید و یافت، که آفتاب غروب می‌کرد. از دور، از خیلی دور چیزی را نباید به دید آورد و خیال دید از دور را به داوری کشاند. سال‌های سیمین که شما آن را به سنتی‌بودن می‌بینید، سال‌های سوده و فرسوده‌‌شده یک توان ساییده‌شده بوده است که میوه مطلوب را، با همه کوشش و توانایی که داشت، نگرفت و نداد. به همین درماندگی. و غم. و تنهایی.

همان‌طور که گفتم شما دارید یک زندگی یا سرگذشت را به راهی که خودتان می‌خواهید می‌برید، و فکر می‌کنید قضیه هم همان‌طور است که می‌گویید. اما نه جریان زندگی سیمین آن‌جوری نبود که شما نقشه‌برداری کردید. سیمین خیلی خیلی زود در بحران‌های مختلف ازدواج افتاده بود و ناچار بود چنین رفتاری داشته باشد. من می‌توانم چندین خاطره برایتان بگویم. یک‌بار اِپریم بعد از چند سال آمده بود به ایران. من و زنم با سیمین و جلال آل‌احمد و اِپریم رفتیم یک سفر چندروزه به مازندران برای گردش. من هم می‌راندم. یک روز از کنار دریا می‌راندیم و آن طرف دیگر دشت بود و بعد کوه. در دشت گاهی می‌دیدیم که اسب‌هایی هم می‌چرند. سیمین یک‌جا رو به من گفت «گلستان من از بچگی عاشق اسب بودم» که بی‌معطلی، جا در جا، اِپریم هم با همان لهجه آسوری غلیظ گفت «اخمق، تو که عاشق اسب بودی پس چرا زن خر شدی؟».

می‌گویید نگاه انتقادی به خود را از سیمین سراغ ندارید اما این اتفاق به نوعی در مورد آل‌احمد افتاده است و او در کتاب «سنگی بر گوری» حتی از غربالگری خود هم گذشته و به نوعی خودتخریبی یا خودویرانگری هم رسیده است. این‌چنین روحیه لزوما از انتقاد از خود حکایت نمی‌کند. چرا نتیجه نمی‌گیرید که یک حس خود خراب‌کردن بر او غالب است. وقتی که چنین باشد چرا در کارهای دیگر و حرف‌های دیگری که نمی‌زند همین حس در کار نباشد یا نبوده؟ آدمی که نوک زبانش می‌گیرد و نوک ‌زبانی حرف می‌زند چه شاهنامه بخواند چه بوستان یا مثنوی یا حتی قرآن. سوره یاسین را هم نوک زبانی می‌خواند. نوک زبان بودنش عمومیت دارد و استثناپذیر نیست. خراب‌کردن هم آبادکردن نیست حتی وقتی که مقدمه‌ای باشد برای آباد‌کردن. چنین مقدمه‌ای بالاخره خراب‌کردن است اگرچه برای آبادکردن جور دیگری بعدی باشد. وقتی نشانه‌ای از آن آبادکردن در هیچ کجا نباشد، از حتی اشاره‌ای به طرح یک آبادکردن نمی‌توانی خراب‌کردن را جزئی از آبادکردن بدانی. حرف‌های پیش‌پا‌افتاده را مغزهای معتاد به پیش‌پاافتادگی زودتر، یا آناً می‌گیرند. عده چنین مغزها هم کم نیست. در نتیجه حرف‌‌های پیش‌پا‌افتاده و سهل‌الهضم ناچار زودتر و فراوان‌تر و آسان‌تر رواج می‌گیرد. بگیرد. این گرفتن‌ها نشانه یا تضمین درستی‌‌ِ چنان حرف‌ها نیست. بحث‌های ما دراین‌باره هم هرچه به درازا بکشد بهره‌ای به کسی نمی‌دهد که نخواهد یا نتواند کمی فکر بکند درباره آن معنی که به گوشش می‌رسد یا به چشمش می‌خورد.

(روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.)

 




ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




ایل قشقایی(بهمن بیگی) - 13539877

زنده یاد استاد محمد بهمن بیگی از بزرگان تعلیم و تربیت عشایری و انسانی آزاده و متفکر بود و خدمات قابل توجهی را به فرهنگ و اجتماع دیار فارس و عشایر کشور ارائه داد. در این مجال برخی از جملات ناب او را درباره معلم و حرفه مقدس معلمی با هم مرور خواهیم کرد. 
یادش جادوانه و روحش شاد باد.
معلمی تنها شغلی است که آرزویش را دارم. اما نه هر کسی مدرک معلمی گرفته، معلم است و نه هر کسی مهر نظام پزشکی گرفته است، پزشک. خوب و بد در هر جا و در هر لباسی وجود داشته و خواهد داشت. اگر به اختیارم بود اولاً بهترین‌ها، باهوش‌ترین‌ها، خلاق‌ترین‌ها، دلسوز‌ترین‌ها، توانمندترین‌ها را به کسوت معلمی درمی‌آوردم. اگر به اختیارم بود، بالاترین امکانات رفاهی و والاترین شأن اجتماعی و برترین دستمزدها و پاداش‌ها را نصیب معلمان می‌کردم. اگر به اختیارم بود خیلی‌ها را می‌گفتم توان معلم بودن بیش از ظرفیت شماست بفرمایید حرفه‌ای دیگر. اگر به اختیارم بود، تمامی معلمان را به صورت دوره‌ای و دقیق ارزیابی می‌کردم. آنان که جنم این کار را داشتند برای ادامه تحصیل به معتبرترین کالج‌های جهان می‌فرستادم. حداقل برای چهار سال تا پیشرفته‌ترین سیستم‌های آموزشی دنیا را تجربه کنند. اگر به اختیارم بود، از کلاس اول تا ششم ابتدایی هر معلم با دانش آموزان اش به کلاس بالاتر می‌فرستادم و پایان شش سال ابتدایی تمام استعدادهای هر دانش آموز را جداگانه ثبت و ضبط می‌کردم با تیمی کارشناسی و خبره رشته‌های پیشنهادی برای هر دانش آموز را به ترتیب اولویت پیش روی دانش آموز و خانواده اش می‌گذاشتم. اگر به اختیارم بود تنها گروهی که از جنگیدن برای دفاع از کشور معاف می‌کردم معلمان بودند. اگر به اختیارم بود بزرگترین نشان خدمت کشور را به برترین معلم سال می‌دادم. اگر به اختیارم بود بهترین معلمان و باتجربه‌ترین آنها را با خدمت بالای بیست سال و با بالاترین دستمزدها برای دانش آموزان ابتدایی انتخاب می‌کردم. اگر به اختیارم بود کسب مقام مدیریت یک مدرسه ابتدایی را سخت‌ترین و والاترین مقام مدیریتی کشور می‌کردم. اگر به اختیارم بود معلم برترین شخصیت تاریخ سرزمینم بود.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




Related image

«افراد شغل خود را ترک نمی‌کنند؛ آنها مدیرانشان را ترک می‌کنند.» یک پژوهش جالب از موسسه تحقیقاتی، به این نتیجه رسید که هفتاد درصد از انگیزه یک نیروی کار، متاثر از مدیر او است. پس اجازه دهید تا به فجیع‌ترین اشتباهاتی که یک مدیر بد ممکن است انجام دهد و منجر به رفتن نیروی کارش شود، نگاهی بیندازیم:

 .۱
آنها از کارکنان خود بیش از حد کار می‌کشند:
توانایی بالای یک نفر، باعث می‌شود مدیران بکوشند تا به بهترین شکل از وجود او استفاده کنند. اما از نگاه کارکنان، آنها احساس می‌کنند که به نحوی به دلیل عملکرد خوبشان در حال مجازات شدن هستند.


آنها توجهی به کارهای مثبت و خوب کارکنان ندارند و به کار خوب پاداش نمی‌دهند:
مدیران باید با کارکنان خود ارتباط برقرار کنند تا بفهمند هر کدام از آنها به چه شکلی، احساس خوبی پیدا می‌کنند. برای برخی افزایش حقوق مهم است و برخی نیز قدردانی از آنها در جمع را دوست دارند. زمانی که این موضوع را فهمیدید، به هر کدام از آنها به شیوه خودشان پاداش دهید.


آنها در پیشرفت مهارت‌های کارکنان، شکست می‌خورند:

زمانی که شما یک نیروی کار بااستعداد دارید، باید بتوانید حوزه‌های کاری خوبی برایش پیدا کنید که با کار کردن در آن حوزه‌ها بتواند مجموعه مهارت‌هایش را افزایش دهد.


آنها نسبت به کارکنانشان بی‌توجه هستند:

بیش از نیمی از افرادی که شغل‌های خود را ترک می‌کنند، این کار را به دلیل شکل رابطه خود با مدیرشان انجام می‌دهند. شرکت‌های باهوش باید از این موضوع مطمئن شوند که مدیرانشان به خوبی می‌دانند چگونه موفقیت‌های کارکنانشان را جشن بگیرند، در زمان‌های دشوار در کنارشان باشند.

آنها به تعهدات خود احترام نمی‌گذارند:
زمانی که شما به تعهد خود عمل می‌کنید، در چشم کارکنانتان رشد خواهید کرد؛ چرا که آنها شما را قابل اعتماد و باشرافت خواهند دید. اما اگر به تعهدات و وعده‌های خود عمل نکنید، تبدیل به فردی بدقول و غیرقابل اعتماد خواهید شد.


آنها افراد اشتباه را ترفیع می‌دهند:

زمانی که شما با تمام وجود خود کار کرده‌اید و یک نفر دیگر به‌جای شما ترفیع پیدا می‌کند، اقدام مدیرتان مانند یک توهین تلقی خواهد شد.

۷. آنها اجازه نمی‌دهند که افراد به دنبال علایق خود بروند و خلاقیت خود را بروز دهند.
کارکنان بااستعداد، با شور و حرارت هستند. باید برای آنها فرصت‌هایی ایجاد کرد تا دنبال علایق خود بروند. اما بسیاری از مدیران از کارکنان خود می‌خواهند که در یک جعبه کوچک کار کنند.

۸. تخریب ایده های ذهنی افراد:
اغلب روسای بزرگ کارمندانشان را برای انجام کارهایی که در آغاز ناممکن به نظر می‌رسند، به چالش می‌کشند. آنها بجای هدف های معمول و رو به پیشرفت، برای کارمندان هدف ‌هایی بلندپروازانه را درنظر می‌گیرند تا آنان را از حریم آسایش و امن شان بیرون بکشند و آنگاه تمام تلاش خود را می کنند تا کارمندانشان به موفقیت برسند. اما زمانی که افراد با استعداد، کارشان را خسته‌کننده و بیش از اندازه ساده بیابند، به فکر تغییر شغل می افتند تا بتوانند داشته ‌های ذهنی‌ شان را به چالش بکشند.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic